بنام خدا
روز به روز بيشتر مي شود، تعداد جواناني که در موقعيت هاي مختلف با آنها مواجه مي شوم و در حال غوطه خوردن اند در نوعي تحير و بلاتکليفي فرصت سوز و کسل کننده.
به نظر من مشکل اصلي جوانان ما، شغل نيست، ازدواج هم نيست، مسکن هم نيست. اينها در مراحل بعدي هستند.
به نظرم مشکل اصلي ، دو چيز است.
اول : انتخاب صحيح و دقيق مسير زندگي فردي و اجتماعي.
و صحت اين انتخاب تا حد زيادي برمي گردد به کشف درست استعداد و برجستگي خاص هر فرد.
هرکسي اگر دقيقاً در جايگاه اصلي خود در جامعه قرار بگيرد، در همان جايگاهي که دست خلقت او را براي آن کار آفريده، آنوقت ميتواند در زندگي فردي و اجتماعي خود يک فرد موفق باشد. خداي بزرگ به هر انساني بهره اي از استعداد و توانائي داده و به عبارت ديگر هر کسي حتماً و تاکيد ميکنم حتماً ، حداقل در زمينه اي خاص، استعداد شگرف و توان موفقيت و برجستگي دارد.
همه ما در بين مشاغل مختلف اجتماعي، افرادي را مشاهده ميکنيم که به علت درخشيدن، مورد مراجعه و توجه همگان هستند.اين موضوع، ربطي به نوع شغل و جايگاه اجتماعي آن ندارد، حتي در شغلهاي ساده و (در ظاهر) بدون نياز به کمترين تخصص اين مسئله صادق است. از نانوائي ، سلماني ، کارگري ساختمان، رفتگري و ... که هر کدام در جاي خود شغلهاي بسيارمهم و حساسي هستند گرفته ،تا کارمندي ، معلمي ، مهندسي ، دکتري و... همه و همه برجستگاني دارند که با بقيه هم صنفان خود تفاوت جدي دارند و بقيه نيز اين تفاوت را به خوبي درک ميکنند. اين برجستگان، دقيقاً كساني هستند كه در نظام آفرينش، درست در جاي خود قرار گرفته اند. انتخاب دقيق و درستي داشته اند.
آنچه مهمترين نياز يک جوان است، کشف دقيق قابليتهاي خود و سعي و تلاش در آن راستاست، و اين كار معمولاً توسط خود افراد و به تنهائي قابل انجام نيست، بايستي با کمک مشاوراني دلسوز ، زبان فهم و عاقل ، به اين مهم برسد.
اگر اين مرحله به درستي انجام شد، قطعاً فرد در هر شرايطي، حتي در شرايط فعلي جامعه که مشکل اشتغال جدي است، ميتواند به موفقيت شغلي برسد و ازدواج، مسکن و بقيه موارد هم با توجه به موفقيت و پايگاه اجتماعي ايجاد شده، در مدت زمان قابل قبولي به شرط واقع بيني، حل شدني است.
فلسفه نمي بافم، تئوري پردازي خوش خيالانه نميکنم، توي آفتاب هم لم نداده ام و با شکم پرشعر بگويم، واقعاً اصلي ترين مشکل جوانان را همين مي دانم. مشاوراني امين و دانا که بتوانند هرکسي را با توجه به استعدادهايش، راهنمائي کنند.
چه خوش فرمودند امام عابدان که "هلک من ليس له حکيم يرشده" : کسي که حکيمي ارشادگر نداشته باشد، هلاک مي گردد.
و اما مشکل دوم جوانان : عدم حرف شنوي است. خيلي رسم بدي شده که همه از در و ديوار تا راديو تلويزيون به اشکال مختلف اين مطلب رو القا ميکنند که : آقا نصيحت بسه، نصيحت نکنيد. گوشمون ازين حرفها پره. يه حرف تازه بزنيد و ...
حتي کار به جائي رسيده که در رسانه ها اگر کسي ، بزرگتري خواست توصيه اي بکنه، اولش کلي عذرخواهي ميکنه از طرف، که ببخشيد، قصد نصيحت ندارم ... خيلي عذر ميخوام... انگار که داره يه خلاف بزرگ مرتکب ميشه.
قبول دارم که فاصله نسلها يک واقعيت است که روزبروز هم زيادتر ميشه و خيلي از بزرگترها، درک درستي از حال و هواي فکري کوچکترها ندارند اما اولاً اين کلي نيست، ثانياً خيلي از حرفها ربطي به زمان و زمانه نداره، ربطش به آدم و آدميت است.
بطور خلاصه، به عقيده من اگر جوان دو کار بکند، يکي مشورت با خبير عاقل زمان فهم و زبان فهم و دوم روحيه حرف شنوي و احترام و عمل به فکر و نظر بزرگترها و خبره ترها. هرکي اين دو کار رو کرد و مشکلاتش حل نشد (دو روزه نه ها، چند ساله) ، بياد با من دعوا کنه.
روي دسكتاپ كامپيوترم يه فايل دارم بنام New Text Document.txt ، كه هر وقت ميخوام وبلاگ بنويسم، روش دو تا کليک کوچولو ميكنم. اولش يه انتر ميزنم، يه بنام خدا و شروع...
الان دارم از اونجا با شما صحبت ميكنم...
اينجا هوا كاملاً برفيست... همه جا سفيد است...
اينجا هر چي دلم بخواد مينويسم. هيييييچ ملاحظهاي در کار نيست...
اينجا يکي هست که همش داره بهم چشمک ميزنه...
اينجا يه قاب مستطيلي داره با يه نوار سرمهاي رنگ بالاش که شده مثل يک پنجره...
پنجرهاي که رو به فکرم باز شده و من از داخلش خودم را ميبينم، در لباس حروف و الفاظ...
گاهي وقتها از اين کلمات لذت ميبرم، گاهي بهم روحيه مي دهند، گاهي خسته ميشم از دستشون، گاهي اشک ميريزم براشون ، گاهي هم ميترسم ازشون...
...
نوشتههاي ما، سرودههاي ما و هر اثري که از ما صادر ميشود، داراي عمري است به درازناي ابديّت.
حتّي اگر همان لحظه حذفش کنيم، از وبلاگ برداريم و يا...
اينها مخلوق ما هستند، حاصل خلاقيت ما هستند...
خالق مطلق، اذن و قدرت خلاقيت به ما داده، از کيسهي خلاقيت او برميداريم و ميآفرينيم ...
وقتي کلمات با اذن تکويني او و با دستان خلاق ما لباس وجود ميپوشند، ديگر عدمي در کار نيست...
خيلي دقت کنيم، که چه مي نويسيم.
نوشتههاي ما، آئينهاي شفافند از شخصيت ما، منش ما، وسعت ما، بينش ما و ...
در طول تاريخ، بيشترين شناخت آدمي از افراد، از نوشتههاي آنها بودهاست، نه از ديدار و صحبت با آنها.
....
زياد دوستان از من ميپرسند که به نظر تو نوشتهي خوب چه نوشتهاي است.
به تازگي معياري جديدي ذهنم را مشغول کرده :
نوشتهاي که وقتي خواندنش تمام شد، خواننده را به فکر فرو برد، فکري عميق و دامنه دار...
فکري که بر ريشههاي وجود و ذهن او، چنگ اندازد و آنها را مالش دهد...
چه بهتر، كه فکري مبدا نما و مقصد نما باشد...
همان فکري که يک ساعتش کار عبادت يک عمر را ميکند...
يك كارشناس مديريت زمان كه در حال صحبت براي عده اي از دانشجويان بود، براي تفهيم موضوع، مثالي به كار برد كه دانشجويان هيچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.
او همانطور كه روبروي اين گروه از دانشجويان نشسته بود گفت:
"بسيار خوب، ديگر وقت امتحان است!"
سپس يك كوزه دهان گشاد را از زير ميز بيرون کشيد و آن را روي ميز گذاشت.
پس از آن تعدادي قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه ي يك مشت بود را يك به يك و با دقت درون كوزه چيد.
وقتي كوزه پر شد و ديگر هيچ سنگي در آن جا نمي گرفت از دانشجويان پرسيد:
"آيا كوزه پر است؟“
همه با هم گفتند: بله
او گفت: واقعاً؟
سپس يك سطل شن از زير ميزش بيرون آورد. مقداري از شن ها را روي سنگ هاي داخل كوزه ريخت و كوزه را تكان داد تا دانه هاي شن خود را در فضاي خالي بين سنگ ها جاي دهند.
بار ديگر پرسيد: "آيا كوزه پر است؟“
اين بار كلاس از او جلوتر بود، يكي از دانشجويان پاسخ داد: احتمالا نه!
او گفت: ”صحيح“ و سپس يك سطل ماسه از زير ميز بيرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه ريخت.
ماسه ها در فضاي خالي بين سنگ ها و دانه هاي شن جاي گرفتند.
او بار ديگر سوال خود را تکرار کرد و اين بار منتظر پاسخ نشد.
در اين موقع يك پارچ آب از زير ميز بيرون آورد و شروع به ريختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتي كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسيد :
"چه كسي مي تواند بگويد نكته اين مثال در چه بود؟"
يكي از دانشجويان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: اين مثال مي خواهد به ما بگويد كه برنامه زماني ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنيم هميشه مي توانيم كارهاي بيشتري در آن بگنجانيم.
استاد پاسخ داد: نه
نكته اين نيست، حقيقتي كه اين مثال به ما مي آموزد اين است كه اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت!
سنگ هاي بزرگ زندگي شما كدام ها هستند؟
فرزندتان، محبوبتان، تحصيلتان، روياهايتان، انگيزه هاي با ارزش، آموختن به ديگران، انجام كارهايي كه به آن عشق مي ورزيد، زماني براي خودتان، سلامتي تان و ..."
به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت
هيچ گاه به آن ها دست نخواهيد يافت.
اگر با كارهاي كوچك (شن و ماسه) خود را سرگرم و خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت.
پس امشب يا فردا صبح، هنگامي كه به اين داستان كوتاه فكر مي كنيد، اين سوال را از خود بپرسيد:
"سنگ هاي بزرگ زندگي من كدام اند؟”
آنگاه
اول آنها را در كوزه خود بگذاريد!
Talk--------Softly
Walk----------Humbly
Eat--------------Sensibly
Breathe--------------Deeply
Sleep---------------Sufficiently
Dress---------------------Smartly
Act-------------------------Fearlessly
Work---------------------------Patiently
Think-----------------------------Truthfully
Believe------------------------------Correctly
Behave----------------------------------Decently
Learn--------------------------------------Practically
Plan---------------------------------------------Orderly
Earn-----------------------------------------------Honestly
Save--------------------------------------------------Regularly
Spend--------------------------------------------------Intelligently
Love-----------------------------------------------------Passionately
ENJOY--- -----------------------------------------------COMPLETELY
مجله دوست داشتنی فوربس در شماره ۲۵ سپتامبرش مقاله ای به قلم خانم Lisa Lerer با نام چگونه اعتماد دیگران را جلب کنید منتشر کرده است . در اینجا می توانید ترجمه خلاصه مصور این مقاله را ملاحظه کنید :
با افراد بلند مرتبه دوست شوید
پرفسور Deepak Malhotra استاد دانشکده مدیریت بازرگانی دانشگاه هاروارد می گوید: دوستان شما نشان دهنده میزان اعتبار شما هستند . اگر با افراد بزرگ ارتباط داشته باشید و نزدیکان شما از اعتبار خوبی برخوردار باشند شما نیز از همان اعتبار برخوردار خواهید شد
آلت دست دیگران نشوید
به فروشندگان خودرو آموزش داده می شود تا به همه سوالات پاسخ بدهند بدون توجه به اینکه پاسخ صحیح را می دانند یاخیر . در واقع هدف از این کار این است که آنها مطلع نشان داده شوند . اگر اطلاعات شما در رشته های گوناگون کم باشد به آلت دست دیگران تبدیل می شوید . اما مطلع بودن شما باعث تشویق دیگران برای اعتماد به شما می شود
اشتباهاتتان را بپذیرید
پروفسور Bella DePaulo استاد روانشانسی دانشگاه سانتا باربارای کالیفرنیا در مطالعه ای که در سال ۲۰۰۴ انجام داد دریافت که دروغگوها خیلی کم اشتباهاتشان را تصحیح می کنند یا جملات اشتباه خود را می پذیرند. اگر می خواهید صادق به نظر برسید به اشتباهاتتان اعتراف کنید
اعتماد به نفس داشته باشید
کسانی که از طریق اینترنت دنبال دوست می گردند ، عکسی از خودشان نشان می دهند که دران بسیار لاغر اندام هستند یا در جلوی یک عمارت مجلل ایستاده اند . صرف نظر از اینکه واقعا چقدر چاق یا فقیر باشند به ا ین کار برای اعتماد به نفس و دگرمی دادن به خود ادامه می دهند تا وقتیکه یکبار شخصا طرف مقابلشان را ملاقات کنند.
خوش اخلاق باشید
مطالعات پروفسور DePaulo در سال ۲۰۰۴ نشان داد که دروغگو ها سر سخت تر و تند خوتر هستند . همچنین رفتارشان نیز نامطلوب است و مستعد شکایت دیگران هستند
قدری صمیمیت نشان دهید
اگر در هنگام صحبت دستان خود را حرکت دهید طوری که دیگران کف دستان شما را ببینند ، آنها احساس می کنند شما فردی گشاده رو و صادق هستید و برقراری ارتباط با شما بسیار آسان است. برقراری ارتباط چشمی هم بسیار مهم است
زبان بیاموزید (به زبان و فرهنگ مسلط باشید)
فرهنگ های مختلف شاخص های کلامی و غیر کلامی خودشان را دارند . اگر شما به ظرایف فرهنگی مسلط نباشید برای دیگران باور پذیر نخواهید بود. این مساله در کسب و کار نیز اهمیت زیادی دارد.
دیگران را دوست بدارید
مردم به کسی اعتماد می کنند که با او احساس راحتی کنند . به دیگران نیکی کنید و گله مند نباشید . در عوض به درد دل مردم گوش دهید و کاری کنید تا آنها شما را دوست داشته باشند.
قابل پیش بینی باشید
برای ایجاد یک رابطه درازمدت مبتنی بر اعتماد مهمترین نکته ثبات شما است.
Patty Feinstein
مربی برقراری رابطه با جنس مخالف معتقد است که تمام این بستگی به ثبات رفتار های شما دارد. بدون توجه به اینکه ایمیل شما یا پیام های نوشتاری تان چه می گوید.
۱.نهال دوستي واقعي آهسته رشد مي کند.
۲.بزرگتر از آرامش فکر هيچ خوشبختيي نيست.
۳.سخت نگيرييد.بر غم ها و نگراني هاي خود بخنديد تا ببينيد چگونه دود مي شوند و به هوا مي روند.
۴.هر وقت بتوانيم بعد از شکست لبخند بزنيم شجاع خواهيم بود.
۵.مايوس مباش زيرا ممکن است آخرين کليدي که در جيب داري قفل را بگشايد.
۶.اگر تورا دشمني مي باشد دلتنگ مشو که هر که را دشمني نباشدبي قدر و بها مي باشد.
۷.براي کسي که آهسته و پيوسته راه مي رود هيچ راهي دور نيست.
۸.زندگي خيلي جدي تر از آن است که بخواهيد درباره اش جدي صحبت کنيد.
۹.بهترين درمان براي قلب هاي شکسته اين است که دوباره بشکند.
۱۰.خوشبخترين انسان کسي است که خوشبختي را درون خانه ي خود جستجو کند.
۱۱.بهترين انتقام ها فراموشي و بخشش است.
۱۲.عالي ترين سلاح براي مغلوب کردن دشمن خونسردي است.
۱۳. عشق کد زندگي ست.
۱۴.عاشق شدن هنر نيست عاشق ماندن هنر است.
۱۵.زندگي به سه چيز پايدار است:اميد.صبر و گذشت.کسي که هر يکي اينها را داشته باشد هرگز فرو نمي ريزد.
۱۶.صبر کليد پيروزي است.
۱۷.اين شکست ها هستند که مو فقيت ها را جذاب مي کنند.
۱۸. هميشه اميد داشته باش چون هميشه فردايي هست.
۱۹. شوخي شوخي به گذشته ها نگاه کنيد و جدي از آنها درس بگيريد.
۲۰. دوست آن نيست که يک دل به صد يار دهد دوست آن است که صد دل به يک يار دهد.
۲۱.محبت خرجي ندارد در حالي که مي تواند همه چيز را خريداري کند.
۲۲.انسان تا زماني که طعم تلخي ها را نچشد معناي خوشبختي را درک نمي کند
۲۳.غرور انسان را نابود مي کند.
۲۴.رازت را به کسي نگو ! وقتي خودت نمي تواني آن را حفظ کني چگونه از ديگران انتظار داري که آن را برايت حفظ کنند؟
۲۵.از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آنچه آرزويش را داريم.
نه مرادم، نه مريدم، نه پيامم، نه کلامم، نه سلامم، نه عليکم، نه سپيدم، نه سياهم، نه چنانم که تو گويي، نه چنينم که تو خواني، نه آنگونه که گفتند و شنيدي، نه سمائم، نه زمينم، نه به زنجير کسي بسته و برده دينم، نه سرايم، نه براي دل تنهائي تو جام شرابم، نه گرفتار و اسيرم، نه حقيرم، نه فرستاده پيرم، نه بهر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم، نه جهنم، نه بهشتم، چنين است سرشتم، اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.
حقيقت نه برنگ است نه بو، نه به هاي است و نه هو، نه به اين است و نه او، نه بجام است و سبو، گر به اين نقطه رسيدي بتو سربسته و درپرده بگويم، تا کسي نشنود اين رازگهر بار جهان را.
آنچه گفتند و سرودند توآني، خود توجان جهاني، گرنهاني وعياني، تو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني، تو نداني که خود آن نقطه عشقي، تو اسرار نهاني، همه جا تو، نه يک جاي، نه يک پاي، همه اي، با همه اي، همهمه اي، تو سکوتي، تو خود باغ بهشتي، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي، بتو سوگند که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي، در همه افلاک بزرگي، نه که جزئي، نه چون آب در اندام سبوئي، خود اوئي، بخودآي، تا به در خانه متروکه هر کس ننشيني و بجز روشني شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني.
بخودآ
خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانيد.
١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اينجا هر پروژهاى حداقل ٢ سال طول ميکشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئديها در تناقض است. آنها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار ميکنند، بحث ميکنند، بحث ميکنند، بحث ميکنند و خيلى به آرامى کارى را پيش ميبرند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى ميانجامد. به عبارت ديگر:
1سوئد در حدود 450000 کيلومتر مربع وسعت دارد.
2سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
۳ استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود 78000 نفر جمعيت دارد.
۴ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکتهاى توليدى سوئد هستند.
اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برميداشت و به محل کار ميبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبحها زود به کارخانه ميرسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک ميکرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار ميآمدند.
روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک ميکنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود ميرسيم و وقت براى پيادهرفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر ميرسند و احتياج به جاى پارکى نزديکتر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نميکني؟
ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.
اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). اين جنبش ميگويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار ميگيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال ميبرد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.
مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار ميکنند امّا از آمريکائيها و انگليسيها مولّدترند. آلمانيها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقليل دادهاند و مشاهده کردهاند که بهرهورى و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائيها را هم جلب کرده است.
البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهرهورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهرهورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزشهاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.
به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسيترين ارزشهاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيطهاى کارى کم تنشتر، شادتر و مولّدترى است که در آن، انسانها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت ميبرند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکتها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بيشتاب و با بهرهورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.
بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان ميگذرانيم امّا تنها هنگامى به آن ميرسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.
بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش ميکنيم.
همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار ميکنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق ميافتد، در حالى که تو سرگرم برنامهريزيهاى ديگرى هستى.
به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک ميگوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها ميکنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند!